مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

40

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شگفت ماند و با او مؤانست كرد و خاطر او بدست آورد . پس از آن روى بحسن كرده ، گفت : اى فرزند ، ما با اين زر و مال كه تو آوردهء درين شهر نتوانيم زيست . كه ما را بكيميا نسبت دهند و بر ما تهمت نهند . برخيز تا به شهر بغداد سفر كنيم كه آنجا حرم خليفه است . ما را در جائى نشانده ، خود در دكهء به بيع و شرى بنشين . اميد كه خداى تعالى بسبب اين مال ، درهاى بىنيازى بر تو بگشايد . حسن ، سخن مادر صواب ديده ، خانه را بفروخت و طبل كوفته ، اشتران حاضر آورد و همهء مالها و متاهاى خويشتن باشترى بار بسته . زن و مادر باشتران ديگر سوار كرد و هميرفتند تا بدجله رسيدند . در آنجا كشتى كرايه كرده ، تمامت مال بكشتى بنهاد و باد مراد بايشان وزيدن گرفت تا ببغداد رسيدند . حسن از كشتى بدر آمد . در كاروان‌سرائى ، مخزنى كرايه كرد و متاعهاى خويشتن در آنجا گذاشت و آن شب را در كاروان‌سرا بسر بردند . چون بامداد شد ، جامه تبديل كرده ، از كاروان‌سرا بدر آمد . دلال ، او را ديده ، از قصد او بازپرسيد . حسن گفت : همىخواهم كه خانهء خوب و وسيع كرايه كنم . دلال ، خانهائى كه داشت ، بر وى بنمود . حسن ، خانهء را كه از وزيرى مانده بود ، بپسنديد و او را بيكصد هزار دينار شرى كرد و قيمت بشمرد . و بكاروان‌سرا بازگشته ، هرچه در آنجا داشت ، به خانه برد . آنگاه بسوى بازار رفته ، ما يحتاج خانه از فرش و ظروف بگرفت و مملوكان بخريد و بندهء خوردسال از بهر خانه شرى كرد . و با زن خويشتن بعيش مشغول شد و تا سه سال بمسرت و شادى همىگذراند . تا اينكه دو پسر ، خداى تعالى او را عطا فرمود . يكى را ناصر و ديگرى را منصور نام نهاد . پس از آن از دختركان يادش آمد و احسان ايشان بخاطر آورده ، بديدار ايشان مشتاق شد . ببازار آمده ، متاعهاى درخور و لايق شرى كرد . مادرش از سبب شرى كردن تحفها بازپرسيد . حسن گفت : مرا قصد اينست كه بسوى خواهران خويش كه با من احسانها و نيكوئيها كرده‌اند ، سفر كنم . و انشاء اللّه به زودى بازخواهم گشت . مادرش گفت : اى فرزند ، سفر دير مكن و جدائى